یکشنبه شب همسری زنگ زد به بوتان و حسابی داد و بیداد کرد و تهدید، دیدیم نیم ساعت بعد یکی اومد و پکیجو دید yes4.gifخیلی قیافش آشنا بود همون نمایندگی بوتان تو منطقمون بود ولی اسمشو یه چیز دیگه گفت منم شک کردم که نکنه من اشتباه می کنم چون قبلا دیده بودمش ولی اون می گفت از یه نمایندگی دیگه اومده منم شماره موبایل همون نمایندگی منطقمونو گرفتم دیدم موبایله تعمیرکاره زنگ خورد و فهمیدم خودشه از ترسش می گه که از یه جای دیگه اومده سریع به همسر جان گفتمو اونم خندش گرفت مرده هم که فهمید ما می دونیم اعتراف کرد که از خجالتش دروغ گفته و قرار شد دوشنبه بیاد و ...
دوشنبه 14 بهمن صبح اومدم اداره و 11 پکیجیه زنگ زد و گفت که داره می ره خونمون و منم با سرعت نور خودمو رسوندم خونه و علی هم که آچار و پیچ گوشتی دیده بود و ذوق می کرد و همش تو جعبه ابزار تعمیرکاره بود و با یه بدبختی از اتاق می آوردمش بیرون و کلی اذیتمون کرد و بنده خدا مامانم هم همش دنبالش بود و خواهرمم اومد خونمون از کافی نت و از سرویس هم جا موند و خودش رفت علی هم همش بهش می گفت چی شد؟؟؟؟؟؟ خلاصه 221000 تومن هزینه تعمیر شد و  بعد از رفتن تعمیرکار ناهار کتلت خوردیمو بعد مامانمو بردم خونشونو قبلش هم خرید کرد و منو علی هم اومدیم خونه و همدیگرو بغل کردیمو خوابیدیم و خوابی که خیلی به من چسبید هوا سردو منم خسته بودم زیر پتوی گرم .
بعد از بیدار شدن خواستم با علی برم دنبال خواهرم چون هوا سرد بود که نذاشت و منم شام مرغ بار گذاشتمو خونه رو مرتب کردمو همسری هم اومد و سیب زمینی سرخ کرد و علی هم خوشش می اومد و کلی خورد و بعد از شام هم همسری رفت حموم و  حمومم تمیز کرد به خاطر شوفاژو پکیج کثیف شده بود و بعدشم چای خوردیم و برنامه نود دیدیمو خوابیدیم.
سه شنبه صبح چه برفی می اومد و ترافیک و مدارس هم تعطیل شده بود و به سختی اومدیم اداره و بعدازظهر هم رفتم خونه و علی خواب بود و یکم تلویزیون دیدیم با مامانمو نسکافه خوردیمو علی بیدار شد و رفتیم خونه مامانمو تا 8 اونجا بودیمو برگشتنی هم بخاری برقی خواهرمو گرفتم چون متاسفانه شوفاژ پذیرایی هم سوراخه و هوا هم به شدت سرددددد
رسیدم خونه دیدم بهی جون داره ماکارونی می پزه و منم سریع پریدم تو حموم چون چند روز بود حموم نرفته بودم به خاطر خرابی پکیج و حسابی کثیف بودم و خلاصه شام خوردیم و همسر جان شوفاژ پذیرایی رو باز کرد تا ببریم عوضش کنیم و بعد به علی قصه گفتمو خوابیدیم.
چهارشنبه 16 بهمن صبح خواب موندیمو مامانم تو این برف خودش اومد و بعد هم همسری کشک و رشته خرید چون مامانم سبزی و لوبیا پخته آورده بود تا آش بپزه بعد هم اومدیم اداره و خدارو شکر خلوت بود مسیرها و ساعت 10.5 هم با بهی رفتیم جاده دماوند خیابان اتحاد برای تعویض شوفاز و حسابی هم برف می اومد و ساعت 12 برگشتیم و منم ناهار خوردمو و بعد از اداره هم می خوام برم آرایشگاه

الانم برم نماز جهت اطلاع محض ریا

راستی دیروز مامانم می خواسته علی رو ببره حموم پوشکشوو عوض کنه بهش گفته بفرمایید اونم به مامانم گفته بفرمایید شکلک های شباهنگShabahang