شنبه 7 دی بعدازظهر مامانمو رسوندمشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه خونشونو قبلشم چند جا کار داشت از جمله گرفتن گوشی خواهرم از تعمیرکار علی هم تو ماشین خوابش برد تا رسیدیم خونه و خواستیم بریم بالا کلی گریه کرد و نمی رفت بالا منم به فکرم رسید ببرمش شهر بازی نزدیک خونمون و دوتایی رفتیم و کلی روی جامپینگ ورجه وورجه کرد و ماشین موزیکال سوار شد و به زور برگشتیم خونه و دوتایی خسته بودیم و همسری هم  اومد و دید من خسته ام و علی رو بردم بیرون گفت خودم شام می درستم و ماکارانی درست کرد و بعد شام هم ظرفهارو شستمو جمع و جور و ...

بالاخره باطری ماشینمونو عوض کردیم شکلک های شباهنگShabahang

یکشنبه 8 دی صبح ماشین روشن نشد و منم به مامانم زنگ زدم که بخوابه و هر وقت ماشین درست شد میریم دنبالش و خوابیدیم تا ساعت 9.5 و بعد ماجراهایی بالاخره باطری عوض شد ولی همسری موند خونه چون مامانم می خواست بره دفترچه بیمه خودشو تمدید کنه و منم 11 رسیدم اداره و مامانم هم زنگ زد و گفت که دارن مادر بزرگمو میبرن بیمارستان زیاد حالش خوب نیست.

مادربزرگمو سی سی یو خوابوندن ایشالله بهتر بشه بعدازظهر هم رفتم خونه اخی و مایو آورده بود ببینم و همونجا هم افطار کردمو نماز خوندمو اومدم خونمون


دوشنبه 9 دی صبح مامانم اومدو ما اومدیم اداره و بعدازظهر هم رفتم خونه و علی لب تاب می خواست بهش ندادمو گریه کرد و روتون گلاب آورد بالا و دوتایی رفتیم حمومو ساعت 5.5 خواهرم با پسراش اومدند خونمون و چای و بیسکوئیت و پفک خوردیم و دوستم اخی اومد و از مغازه برادرش لباس آورده بود برای من که سه تاشو برداشتم و علی و زهرا هم کلی جیغ جیغ و دعوا کردند و ساعت 8 رفتند و همزمان هم همسری اومد و با یه خونه توپ ترکیده مواجه شد منم زرنگی کرده بودمو حینی که مهمونا بودند مرغ بار گذاشته بودم خونه رو کمی مرتب کردم و شام خوردیمو علی 10 خوابید چون از صبح که بیدار شده بود نخوابیده بود.

سه شنبه به مناسبت رحلت پیامبر (ص) و شهادت امام حسن مجتبی تعطیل بود و منو همسری روزه بودیم بعد از افطار هم همسری علی رو برد بیرون تا یکم بازی کنه و منم جارو برقی کشیدمو ... شام هم کباب خوردیم.

چهارشنبه 11 دی اومدیم اداره و برف هم می بارید خیابونها هم خیلی خلوت بود احتمالا مردم مسافرت رفتند یا مرخصی گرفتند بعدازظهر هم با مامانمو علی رفتیم خونه خواهرمو علی هم کلی ذوق شکلکـــْـ هایِ هلــن کردو بازی کرد و برگشتیم خونه و شام هم کباب تابه درست کردم با گوجه سیخی که همسری خیلی خوشش اومد و ...

5 شنبه هم صبح صبحانه خوردیمو همسری با دوستش رفت باغ پرندگانو تا بعدازظهر منم علی رو به زور خوابوندمو با دوستامم قرار گذاشتم جمعه بریم استخر بعد هم به جمع و جور کردن اتاق علی و ... گذشت و از اونجایی که همسری از کباب دیشب خوشش اومده بود دوباره براش درست کردم

جمعه 13 دی صبح بیدار شدمو برای همسری نون خریدمو حاضر شدم و اخی هم جلوی در بود و سوار ماشین شدیمو رفتیم مترو توحید دوستمم سوار کردیمو رفتیم اریکه ایرانیان استخر ولی چون زود رسیدیم تا 10 منتظر شدیمو بعد رفتیم داخلو خیلی بهمون خوشششش گذشت صبحانه هم نیمرو خوردیدمو برگشتنی هم شنیسل

ساعت 3 خونه بودمو علی خواب بود و همسری هم فوتبال می دید و منم خوابیدم و خیلی هم خوابه چسبیددددد یعنی خسته بودمااااا انگار کتکم زده بودند پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/و بعد از بیدار شدن هم علی رو بردیم شهر بازی و کلی بپر بپر کردو با گریه اومد بیرون و یه دوری زدیمو برگشتیم خونه و همسری یه چرت زدو منم ظرفهارو شستمو جارو برقی و ... شام هم رشته خوردیمو ...

شنبه صبح مامانم اومدو ما اومدیم اداره و بعدازظهر هم مامانم خودش رفت خونشونو منم کمی خوابیدمو بعد هم علی بیدارم کردو قورمه سبزی هم درست کردمو ولی تلفنی با همسایه قبلیمون صحبت کردم که سر اینکه یه سی دی از ما خواسته بود که نداشتیم یه دل پر داشت که به دعوا کشیده شد و منم کلی مخم سوت کشید و هاج و واج مونده بودم که وقتی سی دی نداشتیم از کجا می آوردیم؟

کلی گریه کردم همسری اومدو ترسید فکر کرد چیزی شده ... 

شب مامانم زنگ زد و گفت که می خواد یکشنبه بره مامان بزرگمو ترخیص کنه و نمیاد و قرار شد من بمونم خونه

یکشنبه 15 دی هم صبح بیدار شدیمو بعد از صبحانه کمی با علی بازی کردمو بعد به کارای خونه رسیدمو ناهار خوردیمو قرار شد با خواهرم ساعت 5 بریم یافت آباد و همسری هم تا اون موقع بیاد خونه و منم علی رو خوابوندمو حاضر شدمو همسری اومد خونه و منم رفتم بیرون و خواهرم با پسراش اومد دنبالمو رفتیم یافت آباد و کلی گشتیم و اخر سر یه دونه دیدیم و کمی خوشمون اومد و قرار شد دوباره بره برای انتخاب پارچه و ...

قیمتا سرسام آور اینی که دیدیم 29 میلیونtitle=

شب اومدم خونه و همسری هم قاط پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/حالا 4 ساعت بیشتر نشد و نصفشم علی خواب بوده

شام خوردیمو جمع و جور و ... خواب

دوشنبه صبح اداره طبق معمول و بعدازظهر هم رفتم خونه و مامانم رفت خونشونو منم خوابیدم تا 7 و ...