سلاممممHello

خب کلا یادم نمیاد sorrow emoticon

محبوبه جون خوشحال شدی نه؟؟؟؟

انگار یه چیزایی داره یادم میاد

سه شنبه 28 آبان 

از اداره اومدم خونه و دیدم خواهرم با پسرش خونمونه و علی هم از خواب بیدار شده و داره بازیپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/ میکنه و چای خوردیمو میوه بعد مهمونام خواستن برن که علی هم دنبالشو گریه کرد و ما هم باهاشون یه دوری زدیمو پیاده شدیم رفتیم میوه فروشی که دیدم موبایلم نیست و به زور علی رو آوردم خونه و زنگ زدم به خواهرم که گفتن افتاده بوده تو ماشین و منم با علی رفتم از در خونشون گرفتم البته علی رفت بالا یه دوری زد و برگشتیم خونمون و طبق معمول جمع و جور و حمام با علی و ...

چهارشنبه 29 آبان هوا عالی و بارونی بود و بعد از اداره اومدم خونه و مامانم رفت خونشون و قرار بود دوستم بیاد خونمون که نیومد و منم یکم نت گردی کردمو علی هم کمی خوابید و به دوستم محبوبه جون زنگ زدم که بچه ها رو فردا ببریم برج میلاد که جایی می خواست بره و گفت نمی تونه بیاد و منم شانسی زنگ زدم برج میلاد و ساعت خانه کودکو پرسیدم که گفتن کلا تعطیل شده...

پنج شنبه بعد از صبحانه با همسری و علی رفتیم بیرون چند جا خونه دیدیم همه بی خود و بعد من رفتم عکاسی برای انتخاب عکس که کارم انجام نشد و مامانمو دیدیم خرید کرده و داره میره خونه و ما هم رفتیم خونشون و ناهار موندیم ولی همسری کار داشت برگشت خونه و مامانم هم ناهارشو نگه داشت باقالی پلو با مرغ

خواهرم با پسراش اومدن اونجا و دور هم بودیمو بعدازظهر هم شیرینی خریدمو با چای خوردیمو نماز خوندمو همسری اومد دنبالم با هم رفتیم چند جا خونه دیدیمو عکاسی رفتم برای عکس و همسری هم تو ماشین غذاشو خورد و برگشتیم خونه مامانم و علی هم تازه بیدار شده بود و بردیمش شهر بازی ولی نمی دونم از چی ترسید که سوار هر چی کردیمش گریه کرد و ما هم برگشتیم خونه و چه بارونی هم می اومدد

جمعه 1 آذر هم خونه بودیمو علی کلا از صبح که بیدار شد نخوابید تا 12 شب و منم هلاک خواب بعدازظهر و کلی با هم جنگ داشتیم ولی نخوابید که نخوابید ما هم بیدار شدیم و مشغول کار خونه و شام هم کتلت درست کردم و همسری رفت خرید میوه و ...ساعت 12 خوابیدیم.پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/

شنبه 2 اذر صبح رفتیم اداره و متاسفانه خبر فوت پسر یکی از همکارامون خیلی ناراحتمون کرد خدا بهشون صبر بده و ظهر هم رفتیم مسجد برای تسلیت و همه دپرس بودن تو ادارهcurly lips sorry smiley emoticon و بعدازظهر هم رفتم عکسای تولد 2 سالگی رو گرفتمو اومدم خونه و مامانم هم آش درست کرده بود جاتون خالی خیلی خوشمزهههه

بقیش یادم نیست خیلی فقط عکسهای یکسالگی و دو سالگی علی رو بالاخره گرفتم.

چهارشنبه 6 آذر با همسری از اداره برگشتیمو رفتیم چند تا خونه دیدیم و بعد رفتیم بنگاه برای یه پیش فروش صحبت کنیم که خیلی بالا گفت و بعد هم دو دست لباس برای علی خریدم و برگشتیم خونه و منو مامانم رفتیم با خواهرم موبایل بخریم که منصرف شد و نخرید و ... شب هم علی رو حمام کردم چون فردا می خواستیم بریم مهمونی

5 شنبه صبح بیدار شدیمو همسری رفت سرکار و  بعد از صبحانه جمع و جور کردمو با علی رفتیم خونه دوستم قیطریه و خیلی زحمت کشیده بود و بچه ها هم خیلی اذیت کردن و خونه رو بهم ریختن محبوبه سمیرا هم بودند و در کل خیلی خوش گذشت و ساعت 7 هم تقریبا برگشتم خونه مامانم و قرار بود فردا بریم خونه دیدنی دخترعمم و مامانم از طرف من کادو خریده بود و بعد با خواهرم بزرگم رفتیم و برای کادوش جعبه خرید و من برگشتم خونمون و یه نمه هم بارون میزد و هوا عالی بود

تازه رسیدیم خونه و من کادو رو گذاشتم زمین که علی تق زد و انداختتش و منم کوبیدم تو سرم که شکست و بازش کردم دیدم بلههههه لبه ظرف شکست یعنی اونقدر عصبانی شدم که علی هم فهمید و بغض کرد و باباش هم زودی برش داشت برد اونور ...

جمعه صبح ساعت 10.5 رفتم دنبال مامانمو کلی گشتیم همه جا بسته بود و نتونستیم چیزی پیدا کنیم و برگشتم علی رو هم برداشتم چون همسری می خواست بره آرایشگاه و دوباره رفتم کلی گشتم تا یه ظرف سیلور خریدم و مامانم هم علی رو برد تو پارک گردوند هوا هم عالییییییییییی مگه میومد منم کلی کار داشتمو اونم گریهههه به زور برگشتیم خونه و مامانم هم رفت خونشونو ناهار مرغ خوردیمو علی خوابید منم یکم خوابیدم تا 4 و بعد نماز خوندمو رفتم ماشینو شستم و بعد هم تمیز کردن خونه و حمامو حاضر شدن  پریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/ساعت 8 هم رفتیم خونه دخترعمم و اونجا هم یه کاسکو داشتند که خدارو شکر علی با اون سرگرم بود ولی نوه اونا نمی ذاشت علی دست بزنه و گریه میکرد وساعت  10.5 هم برگشتیم خونه و بقیه کارهای خونه و ...

شنبه 9 آذر اومدیم اداره صبح و بعدازظهر هم با مامانم علی رو بردیم بیرون یه دوری زد و برگشتیم خونه و شام هم قورمه سبزی خوردیم.

یکشنبه هم بعد از اداره برگشتنی رفتم شیرینی خریدم چون خواهرم اینا خونمون بودند و با چای خوردیم و یکم عکسای قدیمی رو دیدیم و تداعی خاطره شد و بعد هم علی خوابید و خواهرم اینا هم رفتند و مامانم هم باهاشون رفت و منم عکسای علی رو جا به جا کردمو خونه رو مرتب کردمو ظرفها رو شستمو همسری اومد و منم رفتم ماشینو بردم تو پارکینگ و شام هم از بیرون کوبیده سفارش دادیمو خوردیم و بقیه فایلهای لب تابو خالی کردمو ...

دوشنبه 11 آذر صبح مامانم زنگ زد که علی زیاد حالش خوب نیست و ... بعد هم با علی رفته بود خونش و منم از اداره برگشتنی رفتم یه وقت دکتر از سمت خونمون گرفتمو رفتم خونه مامانم دیدم علی خیلی گرمه و سریع برگشتم خونمونو بهش استامینوفن دادم و غذا و به همسری هم گفتم که علی مریضه سه سوت خونه بود ساعت 6 اومد و منم تلفنی با یه بنده خدایی قرار فردارو گذاشتمو علی رو بردیم دکتر و دارو داد و برگشتیم خونه و علی هم یه خورده گرم میشد دوباره خوب میشد دوباره گرم میشد و بهش سوپ دادیمو تلویزیون دید و کلا نالهپریسا دنیای شکلک ها http://www.sheklakveblag.blogfa.com/ بود و منو همسری هم دپرس نصفه شبم چک کردم تبشو دیدم بازم گرمه که بهش تب بر دادمو می خواستم نیام سرکار ولی مامانم گفت خودم حواسم هست سه تا بچه بزرگ کردماااشکلک های شباهنگShabahang منم اومدم اداره و بعدازظهر هم باید ساعت 3 برم خونه تا مامانم بره خونه و پسر خواهرم میاد پیشش مامانش نیست


راستی دیشب همسری نذاشت علی تو اتاقش بخوابه بخاطر مریضیش منم حوصله بحث نداشتم پس بنابراین علی دوباره برگشت سر جای اولش

بین رنگین کمونه شبکه 5 و اخبار شبکه یک علی اخبارو انتخاب می کنه و کنترل رو میبره یه جای دورتر تا ما عوض نکنیم واقعا نمی دونم چرا به اخبار اینقدر علاقه داره؟

کلا اگه از برنامه ای خوشش بیاد و نخواد ما عوضش کنیم کنترل رو یه جای دیگه می ذاره تا ما نبینیم