Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers

دریافت کد قفل کلیک راست

دریافت کد قفل کلیک راست

روزهای زندگی من و همسرم و پسر کوچولومون
ماه رمضان
ماه رمضون هم تموم شد ... با تمام خوبی و ها و سختی هاش ... خدارو شکر که تونستم روزه هامو بگیرم هر چند خیلییی اذیت شدم چون ساعت کاریمون کم نشده بود و عصرها علی رو می بردم بیرون و ... امیدوارم که از همه قبول باشه برای منم همین طور ... خیلی ناراحتم دریغ از خوندن یه صفحه قرآن... عیدتون مبارک و التماس دعا
تداعی نوشته در دوشنبه ششم مرداد 1393 ساعت 15:34 | لینک ثابت |

دو سال و 10 ماه
 

علی قشنگم امروز دو سال و ده ماهه شد خدایا شکرت

همیشه شاکرم به خاطر وجود علی نازم

دو ماه دیگه ایشالله پسرم سه ساله میشه

خدایا هزاران بار شکرت

تداعی نوشته در شنبه چهارم مرداد 1393 ساعت 13:8 | لینک ثابت |

علی و اداره

سلام دوستهای خوبم

ممنون جویای حالم بودید

نمی دونم چرا یکم سخت شده برام نوشتن ...

خب بگذریم ...

امروز صبح مامانم ساعت 7 زنگ زد که مامان بزرگمو بردن بیمارستان مثل اینکه سکته کرده و کسی نفهمیده در نتیجه نمی تونست بیاد خونمون منم علی رو آماده کردمو اوردمش اداره ...

الان که تو اتاق کشیک خوابه ولی از صبح در حال شیطونی کردن بود و دلبری ...

همش اسم دوتا از همکارای خانوم واحدمونو میگه و اونا هم ضعف می کنن...

ظهر هم بردمش فروشگاه و سی دی باب اسفنجی دید و خواست و منم خریدم بعد از ناهار هم خوابش برد ...

مادربزرگمم فعلا خوبه و از اورژانس بردنش بخش...

فعلا خدا حافظتون

 

تداعی نوشته در سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ساعت 15:17 | لینک ثابت |

رمز

دوستهای خوبم مطالب خاصی تو پست رمزدار نیست همون روزانه هام

ولی خب می ترسم یه وقت آشنایی اینجارو پیدا کنه و من دیگه نتونم راحت بنویسم به همین دلیل رمزیش کردم ...

تداعی نوشته در سه شنبه هفدهم تیر 1393 ساعت 12:46 | لینک ثابت |

رمضان و ما
تداعی نوشته در دوشنبه شانزدهم تیر 1393 ساعت 13:35 | لینک ثابت |

33 ماهگی
پسر قشنگم 4 تیر 33 ماهه شد و من اصلا یادم نبود

الان یادم افتاد

البته شمال بودیموووو کلا همه چی از ذهنمون رفته بود

خدایا شکرت ...

تداعی نوشته در یکشنبه هشتم تیر 1393 ساعت 14:51 | لینک ثابت |

هفته ای که گذشت + سفر ه سه نفره به رامسر

خب ما از سفر برگشتیم ....

یکم از قبل تر بگم که 28 خردا چهارشنبه مهمون داشتم یه سری از دوستام با بچه های نازشون

عصرونه هم سالاد ماکارونی و رولت ژامبون و بورک و ...

شیما سیما حدیث سولماز مریم با بچه هاشون ...

5 شنبه هم صبح بیدار شدمو به تمیزی خونه گذشت چون مادر همسری و خواهر و خواهر زادش می خواستن بیان خونمون

خلاصه با علی حمام کردیمو ناهارشو دادمو بهی رفت دنبالشون و علی هم خوابید اونا هم اومدند و شربت و شیرینی خوردند و بعد هم علی بیدار شد و خوشحال و با دختر عمش کلی بازی کرد شام هم از پدر خوب گرفتیمو رفتیم پارک خوردیم.

جمعه 30 خرداد هم ناهار زرشک پلو درست کردم و سالاد شیرازی و مامانو خواهر بهی هم آش دوغ برای عصر و بعد از ناهار هم یکم استراحت کردیم و آش خوردیمو چای و حلوا سیاه و بعد هم من برای تو راهیشون کتلت درست کردم و لای نون ساندویچی گذاشتمو تقریبا 9  همسری بردتشون ترمینال غرب منم علی رو یکم بردم خونه همسایمون با پسرش کمیل بازی کنه و بعد اونا اومدند خونمون و منم خونه رو تمیز کردم و کمیل رفت و بهی اومد و جارو برقی و ... خوابیدیم.

 

شنبه ساعت 2 رفتم خونه و با مامانمو خواهرمو علی رفتیم وزرا و بعد هم رفتیم خونه پدربزرگمو خواهرم خونشونو تمیز کرد و جارو کشید و علی هم خواب بود و آخراش بیدار شد ...

یکشنبه 1 تیر خواهرم اومده بود پیش علی و مامانم رفته بود برای حقوق و آرایشگاه و بعدازظهر هم رفت ختم مادرشوهر دخترخالش و بهی هم اومد و یه سر رفت مسجد ختم و برگشت و منو خواهرمو علی هم رفتیم پارک پیاده روی و برگشتنی هم میوه خریدمو ...

دوشنبه 2 تیر تصمیم گرفتیم بریم شمال و منم عصر رفتم خونه و یکم وسایلمو جمع کردمو مامانم کلی کمک کرد و بعد رفتیم خرید و برای علی کفش خریدمو صندل برای خودمم همین طور و ...

رفتنی با آژانس رفتیم چون بهی می خواست ماشینو ببره چک کنه و برگشتنی هم اومد دنبالمون و یه شال خریدمو پیراشکی و تازه این وسط خونه هم دیدیمو دو تا سی دی هم برای ماشین گرفتیم ...

شب تا دیر وقت در حال جمع کردنو تمیز کردن خونه بودم ...

البته خیلی دوست داشتم مامانم هم بیاد ولی خب نیومد...

دوشنبه صبح ساعت 6 حرکت کردیم به سوی رامسر و از راه قزوین رشت رفتیم و ساعت 10 امامزاده هاشم بودیمو نیمرو خوردیمو راه افتادیمو ظهر رسیدیم چابکسر دوستمم از قبل برامون ویلا گرفته بود تو یکی از هتلهای اونجا رفتیم ویو رو به دریا ولی خیلی کثیف بود و بعد از خوردن ناهار اومدیم بیرون و چند جا ویلا و هتل دیدیم بالاخره هتل اشک رامسرو گرفتیم هم تمیز بود هم ساحلی یه سر رفتیم دریا و بعد هم وسایل هارو چیدیم و بازم رفتیم دریا و بعد شام هم رفتیم رستوران کشتی و جاتون خالی مرغ ترش و کباب ترش و جوجه خوردیمو برگشتیم ...

سه شنبه صبح هم صبحانه رو تو ویلا خوردیم یعنی برامون آوردن و بعد 10 رفتیم دریا و علی خیلی از آب خوشش نمی اومد و بیشتر با پدرش و دو سه تا بچه شن بازی کرد بعد برگشتیم ویلا و حاضر شدیمو لباس عوض کردیم رفتیم سرولات تو چابکسر خیلی جای با صفایی بود البته ما می خواستیم بریم رستوران خاور خانم که یه زن محلی غذا می پزه ولی کلی شلوغ بود و ماشین های مدل بالا جلوش ایستادند ویوش عالی بالای بالا بود و رو به دریا و جنگل بازم جاتون خالی مرغ شکم پر و چنجه و جوجه برای علی با مخلفات برگشتنی هم کنار رودخونه رفتیم و علی کلی سنگ انداخت تو آب بعدش رفتیم تله کابین و خیلی کیف داد تا بالای کوهها می رفت خلاصه یکم گشتیمو برگشتنی سوغاتی خریدیم از دایی جمشیدو اومدیم ویلا خوابیدیم قرار بود برای شام هم بریم خونه دوستم که ازدواج کرد و رفت چابکسر البته همکار ادارم بود و دوستم خیلی دلم براش سوخت خیلی سخته دوری از خانواده شهرشم دلگیر خلاصه از رامسر تا چابکسر راهی نیست ساعت 8 راه افتادیم و رفتیم رسیدیمو با شربت پرتقال اونم طبیعیش از باغ خودشون پذیرایی شدیمو شام هم مرغ ترش بود که شبیه فسنجونه خودمون بود و میرزا قاسمی و مخلفات سیر و زیتون و ... یعنی این چند روز همش سیر خوردیم اونجا ولی بو نمی دادیم خخخخ

ساعت 11 برگشتیم و منم چمدونهارو جمع کردمو بهی برد گذاشت تو ماشین تا صبح زود برگردیم تهران البته قرار بود 5 شنبه بمونیمو جمعه برگردیم که من منصرف شدم چون تا لباسهارو بشورمو جمع و جور کنم شنبه باید می رفتم سرکار و خسته تر از قبل

خلاصه 5 شنبه صبح راه افتادیمو 12 خونه بودیم و رفتیم حموم با علی سریع و بعد مامانم به موبایلم زنگ زده بود و منم از خونه زنگ زدم که تعجب کرد و گفت خونه چیکار می کنی ....

ناهار علی رو دادمو خوابیدیم عصری هم لباس ریختم لباسشوییی و مامانم این هم رفته بودند سینما یه سر اومدند علی رو دیدند با خواهرمو خواهرزاده ام و بعد رفتند منم مشغول جمع و جور و بهی هم ماکارونی درست می کرد...

جمعه 6 تیر هم به تمیزی و جمع و جور گذشت یخچالو آف کردمو موکت آشپزخونه رو بردم با علی تو پارکینگ شستم و بعد هم ناهار و خواب عصرو جارو برقی و ... شام مرغ پلو خوردیم و من رفتم حموم دوباره وسایلهایی که تو حموم بود رو شستم مثل دمپایی و سبد و کیف و ... بعد یه چای خوردمو خوابیدم.

شنبه 7 تیر  روزه بودم صبح اومدیم اداره و از فروشگاه مرغ خریدم و رفتم خونه و با مامانم رفتیم برای علی پسته و بادوم خریدم و برای خودمون هم گردو و بعد رفتیم خونه خواهرم زیتون که سوغاتی آورده بودمو دادمو یکم نشستیمو بعد برگشتیم خونمون و منم بی حاللللل همسری اومد و افطارو اماده کرد با یه پارچ شربتتتتت یعنی بعد از اذان فقط آب و شربت خوردمو شام هم چلو گوشت داشتیم که 12.5 خوردیمو منم تا لباسهارو بذارم تو کشو و خونه رو مرتب کنم 2 خوابیدم.

 

 


بقیه رو اینجا بخون
تداعی نوشته در یکشنبه هشتم تیر 1393 ساعت 12:8 | لینک ثابت |

شمال

اگه خدا بخواد و ایشالله جور بشه فردا میریم شماللل یعنی رامسر

جای همگی خالی

راستشو بخواهید هم خودم خیلی کسل و روحی روانی خرابببب و یه دلیلشم به خاطر علی میرم بچم یکم حال و هواش عوض بشه و در ضمن دریا رو هم ببینه

التماس دعا

تداعی نوشته در دوشنبه دوم تیر 1393 ساعت 13:43 | لینک ثابت |