روزهای زندگی من و همسرم و پسر کوچولومون

مرهم زخمهایم کنج لبان توست بوسه نمی خواهم سخنی بگو

همین لحظه داره بارون میاد سیل آسا ...

خدایا شکرت به خاطر این نعمت زیبا ...

نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم مهر 1393ساعت 13:16 توسط |

روتون گلاب اونشب تو دستشویی علی به من میگه :

مامان منم میگم جونم

علی : این پی پیه

من: بله 

علی: شبیه خمیره ( منظورش خمیر بازی بود)

یه هواپیما داره که دوستم بهش داده یه نخ داره که از پشتش بکشی هواپیما حرکت میکنه خیلی نخش شبیه بنده سیفونه !!!!

چند روز پیش داشت با هواپیما بازی می کرد برگشت به من گفت مامان شبیه سیفونه

من :

و در آخر :

جمله این روزهای علی به من :

مامان عاشقتم 11200000

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 15:7 توسط |

 سلاممممم دوستهای خوبممممم

بعدازظهر چهارشنبه 16 مهر از اداره رفتم خونه و بعد مامانم رفت خونشون و منم علی رو حاضر کردمو رفتیم دنبال دوستم اونم با ماشینش اومد و رفتیم اکتابان و کلاس موسیقی برگزار شد علی هم که همش دنبال حاشیه بود سمت پیانو میرفت و ... بعد از کلاس اومدیم برای تولد فردا کادو خریدیم و منم برای روز کودک برای علی بازی هوشی خریدمو اومدیم سمت خونه و همسری اومد پایین رفتیم بنزین زدیمو برگشتیم خونه و خیلی خسته بودم و شام و ...

پنج شنبه 17 مهر صبح از خواب بیدار شدیمو بهی هم صبح رفت دانشگاه و منو علی هم صبحانه خوردیمو بعد حمام کردیمو ناهار علی رو دادمو آش داشت و بعد حاضر شدیمو رفتیم دنبال زهرا جونو مه سما بعد با هم رفتیم خونه شیما جون تولد رهام عزیزززز خیلی خوش گذشت و واقعا هم خیلی زحمت کشیده بود دستش درد نکنه ...

بعد برگشتنی هم زهرا جون رو رسوندم خونشون و ساعت 10 هم خونه بودیم و بهی اومد پایین درو باز کرد و علی رو برد بالا چون تو ماشین خوابیده بود بعد بالا رفتیم بیدار شد و یکم بهش غذا دادیمو خوابیدیم.

 جمعه صبح بهی رفت دانشگاه و منو علی هم ساعت 11 بیدار شدیمو صبحانه خوردیمو ساعت 12 همسری اومد و یکم علی رو برد پشت بوم بازی کردند و اومدند ناهار از بیرون سفارش دادیمو علی هم غذا داشت ناهار خوردیمو خوابیدیم تا 6.30 ...

بعد از بیدار شدن خونه رو مرتب کردمو جارو برقی کشیدمو قورمه سبزی تو زودپز بار گذاشتیمو بهی رفت خرید و اومد بقیه کارها و شام و تلویزیون و خواب...

شنبه صبح اومدیم اداره و هوا هم یکم سرد شده و مامانم هم ظهر علی رو برده بود خونشون و منم از اداره رفتم خونه مامانم و مامانم داشت تلفنی با خالم صحبت میکرد و بعد حاضر شدیم اول رفتیم جواب آزمایش مامانمو گرفتیمو بعد رفتیم دکتر تیروئید من ماشینو پارک کردم و با علی رفتیم پیاده روی تا مامانم بیاد و بالاخره من طلسم عینک آفتابیمو شکستمو دادم پیچه دستشو درست کردند و قاب براش خریدمو برگشتیم سمت مطب تا مامانم بیاد از اونجایی که نزدیک اداره همسری هست و همچنین دانشگاه خواهرم اول همسری رو سوار کردیمو بعد خواهرمو علی هم تو ماشین خوابید و برگشتیم سمت خونه شام ماکارونی بود و منم یکم با علی بازی کردمو خونه رو مرتب کردمو شام و آخر شب هم کلی جلوی در دستشویی نشستم تا علی آقا پی پی کنه و هر 5 دقیقه یبار یه گردالی میومد بیرون ....

یکشنبه صبح اومدیم اداره و بعدازظهر هم با بهی برگشتم خونه تا بمونه پیش علی منو مامانم هم بریم خرید مانتو برای من که 4 ساعت بیرون بودیم و من یه مانتوی مشکی و یه شلوار جین مشکی خریدمو مامانمو رسوندم خونشون و اومدم خونه و شام ماکارونی داشتیم خوردیمو من جمع و جور کردمو آخر شب هم با علی حمام کردیمو لباسهای فردا رو آماده کردمو خوابیدیم.

دوشنبه 21 مهر و عید غدیر صبح بیدار شدیمو حاضر شدیم ساعت 10.45 رفتیم دنبال مامانمو خواهرم رفتیم بهشت زهرا تو راه هم من صبحانه علی رو دادمو رسیدیم سر مزار مادربزرگم همه بودند و بعد من رفتم نشستم تو ماشین تا بهی بره ...

برگشتنی سر خاک پدرم رفتیم که دو تا داییام با خانوادشون و پدربزرگمم اومدند بارون هم می بارید و خیلی دلگیر بود ...

برگشتیم خونه پدربزرگم ناهار البته دو تا از داییام مراسم گرفته بودند ناهار چلو گوشت بود خوردیم و بعد همسری و علی رفتند خونه و من موندمو مراسم دعا خوندن و ... بود بعدازظهر هم مهمون اومد و ما هم ساعت 19.30 برگشتیم خونه که منو خواهرم اینا رسوندند ...

خونه رو مرتب کردمو شام سوپ داشتیمو شام علی رو دادمو تلویزیون و خواب...

سه شنبه صبح اومدیم اداره طبق معمول و بعدازظهر هم مامانم رفت خونشون و منم با علی رفتیم پاساژ برای رهام سولماز کادو خریدیمو یه پد لاک پاک کن گرفتمو بعد رفتیم بنزین زدیمو بعد هم رفتیم دنبال همسری و ساعت 9.5 هم خونه بودیم و منو علی پریدیم حموم و همسری هم رفت خرید و بعد از حمام هم کوکو سرخ کردمو شام خوردیمو جمع و جور و شستن میوه و ... خواب.

چهارشنبه صبح اومدیم اداره و ساعت 10 رفتم بانک مهر اقتصادو ظهر هم رفتم فروشگاه گوشت و مرغ خریدمو ساعت 2 هم مرخصی گرفتم رفتم خونه تا با علی بریم تولد رهام جون...

ساعت 2.5 خونه بودمو یکم خونه رو مرتب کردم مامانم رفت خونشون و منم حاضر شدم نماز خوندم و علی رو هم حاضر کردمو رفتیم بیرون و یه جا با دوستم زهرا مامان مه سما قرار گذاشتم تا با هم بریم اونم با ماشین خودش اومد و رفتیم شهران و دوستهای دیگمون هم اومدند و خیلی خوش گذشت و پذیرایی و ... همه عالی بود و ساعت 8.5 هم اومدیم بیرون و من یه مسیر رو اشتباه رفتم و سر از ناکجا آباد درآوردم و خلاصه به هر زحمتی بود خودمو رسوندم حکیم و ...شکلک های شباهنگShabahang

ساعت نزدیک 10 خونه بودمو علی هم بد قلق شده بودشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز تو ماشین خوابیده بود و بازم خوابش میومد به هر زحمتی بود سرحالش کردم و بهش غذا دادم و دیگه کامل بیدار شد و بهی هم رفت تو اتاق خوابید و ما هم تو پذیرایی بودیم و تلویزیون نگاه می کردیمو بعد خوابیدیم.

پنج شنبه صبح همسری رفت دانشگاه و منم ساعت 10 بیدار شدمو با علی صبحانه خوردیمو بعد جمع و جور و شستن ظرفها و ... بعد ناهار علی رو دادمو حاضر شدیم رفتیمشـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـه سعادت آباد و از اونجا رفتیم دنبال سولماز و با هم رفتیم میلاد نور و بچه ها سیب زمینی خوردن و یکم گشتیم زنگ زدم بهی دیدم مونده پشت در کلیدشو تو دانشگاه جا گذاشته و منم برگشتم خونه و علی و بهی خوابیدن منم یکم استراحت کردمو بعد بهی رفت کوکتل گرفت برای شامو بعد گوشتو چرخ کرد و منم شامو حاضر کردمو شام علی رو دادم و بعد گوشت ها رو بسته بندی کردم و تلویزیون طبق معمول کارتون دیدیمو خوابیدیم.

جمعه هم صبح بهی رفت دانشگاه و 10.5 اومد شکلک های شباهنگShabahangو صبحانه خوردیمو ناهار هم کتلت داشتیمو منم گردگیری و جارو کردمو نماز خوندم ناهار خوردیمو خوابیدیم.ساعت 6 بلند شدیمو بهی با علی رفت پیاده روی و خرید منم ظرفهارو شستمو شام مرغ گذاشتمو هویج و زرشک و گوجه هم سرخ کردمو با علی رفتیم حمام و بعد هم اومدیم شام خوردیمو کارتون و ... خواب.

نوشته شده در شنبه بیست و ششم مهر 1393ساعت 13:39 توسط |

این روزها علی پی به شباهت ها برده مثلا:

تو تلویزیون یه خانوم میبنه میگه شبیه خالس

یه بچه میبینه میگه شبیه غزالس( دختر همسایمون)

تو برنامه بعضی ها کفاشیانو دیده میگه شبیه عمو ... همسر خواهرم منو بهی از خنده روده بر شدیم ...

دیشب تو دستشویی کلی معطل شدیم تا پی پی بیاد برگشته به من میگه سیفونه، میگم آره میگه شبیه برج میلاده

من

علی

برج میلاد

نوشته شده در یکشنبه بیستم مهر 1393ساعت 9:29 توسط |

شنبه 5 مهر خونه بودمو کارهامو انجام دادمو ظرفهای شستنی رو شستمو جا به جا کردمو رفتیم خونه اخی و وسایلاشو دادمو علی موند اونجا و من رفتم دنبال مامانم با هم رفتیم رستوران برای پنج شنبه که مامانم برای مادربزرگم مراسم گرفته بود غذا سفارش بدیم و رزرو کنیم و برای علی هم جوجه گرفتمو اومدیم بانک مامانم حقوق بگیره و منم رفتم علی رو آوردمو برگشتیم خونمون مامانم خیلی حال خوبی نداشت ناهار خوردیم کشک بادمجون و علی هم ناهارشو خورد و خوابید مامانم هم از مادربزرگم گفت و دوتایی کلی گریه کردیم.

مامانم رفت و منم بقیه کارهای خونه رو انجام دادم ...

یکشنبه هم طبق معمول اداره بودیمو بعدازظهر رفتیم سعادت آباد و کلی تو ترافیک بودیمو کارمون انجام نشد و برگشتیم خونه ...

دوشنبه رو هم یادم نیست...

سه شنبه 8 مهر بعدازظهر با مامانم رفتیم خرید شهروند برای مراسم 5 شنبه و بعد رفتیم دنبال خواهرم جایی که سرویس می اومد و بعد هم سفارش حلوا و ...

چهارشنبه بعدازظهر رفتم دنبال خواهر بزرگمو با پسرش اومدن خونمون و گردو لای خرمای گذاشتن و منم حلوا درست کردم برای سر مزار و بعد هم رفتن و منم خونه رو مرتب کردمو آخر شب هم حلوا رو تو کپسولی با قیف گذاشتمو سلفون کشیدمو ...

5 شنبه صبح ساعت 8.5 رفتم دنبال مامانمو خواهرم رفتیم خونه پدربزرگمو بقیه هم اومده بودند و یه سری وسایل بود گذاشتیم برای برگشت از رستوران و پذیرایی از مهمونا بعد ما زودتر اومدیم بیرون و آب معدنی رو گرفتیمو بعد تو راه بهشت زهرا هم تاج گل گرفتیمو دو تا از دخترداییام هم تو ماشین ما بودند و بهی هم با علی با خواهرم اینا اومد و ...

 بعد از بهشت زهرا رفتیم رستوران و ناهار خوردیم که عالی بود جوجه و سالاد و ... بعد هم بهی با علی رفت خونه و ما هم رفتیم خونه پدربزرگم برای مراسم قرآن خوندن و ... تا 7 هم اونجا بودیمو برگشتیم خونه ...

جمعه هم کار خاصی نکردیمو بعدازظهر خونه رو مرتب کردمو مامانم هم شنبه می خواست بره آزمایش و قرار شد من شنبه علی رو ببرم اداره ...

شنبه با علی اومدیم اداره و یکم رفت پیش پدرش و فوتبال هم رفته بود و کلی بازی کرده بود منم رفتم ظهر آوردمش پیش خودمو ناهار دادمو خوابید تا 5 بعدشم رفتیم دنبال همسری و با هم رفتیم برج میلاد و بازم علی کلی ذوق کرد و شام هم مرغ سوخاری و بندری خوردیمو اومدیم سمت خونه و بهی و علی رفتند خونه من رفتم دنبال مامانم اینا پاساژ سمت خونمون و قرار بود بریم خونه ما برای انتخاب روسری که نیومدند و رسوندمشون خونه و اومدم خونه ....

یکشنبه عید قربان خونه بودیم و یکم خوابیدیم و بعدازظهر رفتیم خونه پدربزرگم چون اولین عید بود یا به قولی عید سیاه واقعا جای مادربزرگم خالی بود ...

برگشتیم خونه و عدسی بار گذاشتیم برای صبحانه علی و جمع و جور و ... خواب.

دوشنبه صبح هم مامانم اومد خونمون و ما اومدیم اداره و بعدازظهر هم رفتیم برای علی کادوی تولدشو خرید یه ماشین دیونه کنترلی با یه هواپیما قدرتی و توپ که علی عاشقه ماشینه شد...

سه شنبه 15 مهر هم ساعت 4 خونه بودمو مامانم هم 5 رفت خونشون و منم با علی رفتم دنبال همسری و رفتیم کفش علی رو گرفتیمو بعد رفتیم سعادت آباد ...

چهارشنبه 16 مهر صبح اومدیم اداره و ساعت 11 هم با همکارم رفتیم مدارک دادیم برای قرارداد جدید و ناهار هم از رستوران اداره لازانیا گرفتیمو اومدیم ...

از امروز قرار شده علی رو ببرم بازی و موسیقی تو اکباتان به همراه دوستم و پسرش

روز کودک رو هم به همه بچه ها تبریک میگم مخصوصا علی خودم ...

فردا هم تولد رهام دعوتیم که انشالله میریم ...

کلاسهای ارشد همسری هم شروع شده و دیگه کلا 5 شنبه و جمعه درگیره درسه ...

در مورد علی هم بگم که خدارو شکر از پوشک گرفته شد خیلی هم اذیت نشدم ...

 

                                

نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم مهر 1393ساعت 10:42 توسط |

پسر مهربونم جمعه 4 مهر 1393 سه ساله شد

خدایا شکرتتتتتت هزاران بار ...

نوشته شده در سه شنبه هشتم مهر 1393ساعت 12:41 توسط |

مامان بزرگم متاسفانه جمعه 28 شهریور دار فانی رو وداع گفت و برای همیشه از پیشمون رفت ...

روز یکشنبه 30شهریور هم به خاک سپرده شد ...

جاش تو خونه پدربزرگم خیلی خالیهههه ...

روحش شاد...

نوشته شده در چهارشنبه دوم مهر 1393ساعت 15:5 توسط |

دیروز نهمین سالگرد عقدمون بود به همین زودی شد 9 سال ...

امروز هم تولد همسری بود از قبل تو فکرم بود براش کیک بخرم بفرستم شرکتشون ...

امروز صبح با همکارم رفتم بی بی یه کیک خریدم و روش نوشتم همسر عزیزم تولدت مبارک و همکارمم شیرینی برای خودمون خرید و اومدیم همکارم رفت اداره و منم رفتم شرکت همسری و قبلش شمع هپی بردز دی گذاشتم روشو بعد درو زدمو رفتم پیش نگهبانی و گفتم من همسر فلانی هستمو تولدشه و ...

بعد یکی از دوستای صمیمی همسرمو صدا کرد اومد پایین و منم کیک و دادمو اومدم اداره و نیم ساعت بعد بهی زنگ زد و کلی تشکر کرد و گفت خیلی سورپرایز شده و دوستاشم کلی شلوغش کردن و ...

از علی بگم ...

از پنج شنبه پروژه پوشک گیری شروع شد و فعلا تا حدودی متوجه شده ولی پی پی رو تو شورت مبارک انجام میده ولی دیشب که از بیرون اومدیم یهو گفت جیش و دوید سمت من منم گفتم بدو بریم حموم که دیدم خودشو کنترل کرده ...

و حرفی که جدیدا علی به من میگه ؟؟؟

خوشگلممم

یعنی یه موقع هایی می خواد منو صدا کنه میگه خوشگلم ...

یعنی ضعف میکنماااا

یه موقع هایی هم که تو دسشویی دست به همه وسایل میزنه و من عصبانی میشم زود میگه خوشگلم ...

یعنی با صدای بلند می خندم

 

نوشته شده در دوشنبه هفدهم شهریور 1393ساعت 13:15 توسط |


» بارون...
» شباهت 2
» روزهایی که گذشت...
» شباهت
» این روزها ...
» سه سالگی
» مادربزرگ
» نهمین سالگرد عقد و تولد 36 سالگی همسری و ...
» 35 ماهگی...
» تولد پرنیا گلی و اولین روز رفتن علی به خانه نشاط و سلامت کودک

Design By : Pichak