Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers

دریافت کد قفل کلیک راست

دریافت کد قفل کلیک راست

روزهای زندگی من و همسرم و پسر کوچولومون
نهمین سالگرد عقد و تولد 36 سالگی همسری و ...
دیروز نهمین سالگرد عقدمون بود به همین زودی شد 9 سال ...

امروز هم تولد همسری بود از قبل تو فکرم بود براش کیک بخرم بفرستم شرکتشون ...

امروز صبح با همکارم رفتم بی بی یه کیک خریدم و روش نوشتم همسر عزیزم تولدت مبارک و همکارمم شیرینی برای خودمون خرید و اومدیم همکارم رفت اداره و منم رفتم شرکت همسری و قبلش شمع هپی بردز دی گذاشتم روشو بعد درو زدمو رفتم پیش نگهبانی و گفتم من همسر فلانی هستمو تولدشه و ...

بعد یکی از دوستای صمیمی همسرمو صدا کرد اومد پایین و منم کیک و دادمو اومدم اداره و نیم ساعت بعد بهی زنگ زد و کلی تشکر کرد و گفت خیلی سورپرایز شده و دوستاشم کلی شلوغش کردن و ...

از علی بگم ...

از پنج شنبه پروژه پوشک گیری شروع شد و فعلا تا حدودی متوجه شده ولی پی پی رو تو شورت مبارک انجام میده ولی دیشب که از بیرون اومدیم یهو گفت جیش و دوید سمت من منم گفتم بدو بریم حموم که دیدم خودشو کنترل کرده ...

و حرفی که جدیدا علی به من میگه ؟؟؟

خوشگلممم

یعنی یه موقع هایی می خواد منو صدا کنه میگه خوشگلم ...

یعنی ضعف میکنماااا

یه موقع هایی هم که تو دسشویی دست به همه وسایل میزنه و من عصبانی میشم زود میگه خوشگلم ...

یعنی با صدای بلند می خندم

 

تداعی نوشته در دوشنبه هفدهم شهریور 1393 ساعت 13:15 | لینک ثابت |

35 ماهگی...

امروز 4 شهریور 93 علی, همه زندگیمون 35 ماهه شد ...

خدارو هزاران بار شکر ...

دیروز هم ساعت 4 خونه بودمو مامانم رسوندم خونشون و با علی رفتیم کارواش ماشینو دادم شستن و 5.5 خونه بودم با علی حمام کردیمو حاضر شدیم برای رفتن به عروسی بهی هم اومدو دوش گرفت و رفتیم با مامانم اینا عروسی ...

خیلی عروس دوماد دیر اومدند و همه خسته شدن و انگار آخراش هول هولی شد ...

شامشون هم باقالی پلو با گوشت بود و زرشک پلو با مرغ و جوجه و سالاد و ژله قبلش هم میوه شیرینی و بستنی و آبمیوه ...

ساعت 11 خونه بودیم و به علی شام دادم چون اونجا شام نخورد و بعد لباسهارو سر جاش گذاشتمو نماز و ... خواب .

راستی خواهرم ارشد دولتی تهران قبول شد و هممون رو خوشحال کرد.

سه شنبه  4 شهریور صبح اومدیم اداره و مامانم هم علی رو 10 برده کلاس و البته خواهرم اومده با ماشین بردتشون و تا 12 اونجا بودند و منم ساعت 12 زنگ زدم آژانس بره برگدونه خونه که مامانم علی رو برده خونه خودشون و پسر خواهرمم اونجا بوده و کلی با هم بازی کردند ....

تداعی نوشته در سه شنبه چهارم شهریور 1393 ساعت 14:46 | لینک ثابت |

تولد پرنیا گلی و اولین روز رفتن علی به خانه نشاط و سلامت کودک

سلامی دوباره ....

دیروز یه ساعت زودتر رفتم خونه و حاضر شدمو مامانم هم علی رو حاضر کرد و مامانمو رسوندیم خونشون و رفتیم دنبال سولماز جون و رهام ناز و پیش به سوی تولد ...

ساعت حدودای 5 رسیدیم که چند از دوستان اومده بودند و پذیرایی شدیمو یکم رقصیدیمو بچه ها هم وسط سالن بادکنک بازی می کردند و ساعت تقریبا 6 هم کیک اومد و بچه ها دورش جمع شدند و عکس و ...

چای و کیک خوردیمو بعد هم عصرونه جاتون خالی که خیلی زحمت کشیده بود دستش درد نکنه قبل عصرونه هم کادوهارو باز کردند بچه ها البته ...

برگشتنی هم سولماز و رهامو رسوندم تا یه جایی و تقریبا 9.30 خونه بودمو علی خواب رفته بود منم یکم استراحت کردمو بهی شام خورد و برای علی هم کتلت بود و عدسی برای فرداش...

ساعت 11 هم به علی شام دادمو جمع و جور کردمو ساعت 12 یکم کارتون دیدیمو خوابیدیم.

دوشنبه 3 شهریور هم صبح اومدیم اداره و ساعت 10 هم مامانم با علی رفته خانه نشاط و دو ساعت علی اونجا بوده ...

مامانم راضی بود میگفت اگه بره براش خوبه ...

 راستی امشبم عروسی دعوتیم همسایه مامانم اینا ...

یعنی اونقدر خسته ام دلم می خواد برم خونه بخوابم ولی خب نمیشه باید حاضر بشم برای عروسی ایشالله ....

 

تداعی نوشته در دوشنبه سوم شهریور 1393 ساعت 12:37 | لینک ثابت |

این روزهای ما

سلام به همه دوستای گل خودم

دلم براتون تنگ شده حسابییییی

نمی دونم چرا اصلا حال نوشتن نیستتتت .....

اگه از حال ما جویا باشید خوبیم خدارو شکر علی هم خوبه حرف زدنش خیلی بهتر شده بهش میگم علی دوستت دارم میگه منم دوستت دارم مامان...

یعنی مامان آخرش منو کشته ...

22 مرداد رفتیم جشن 1000 روزگی وانیا جون و تعدادی از دوستامم بودند خیلی خوش گذشت و سیما جون هم خیلی زحمت کشیده بود دستش درد نکنه ....

27 مرداد هم رفتم از خانه کودک فراز برای علی میز و صندلی خریدم که خیلی خوبه و دوستش داره رو میز دفتر نقاشی می ذاره و نقاشی می کشه و بازی های هوش رو روی اون انجام می دیم ...

29 مرداد چهارشنبه هم از فروشگاه اداره خرید کردم گوشت و مرغ و بعدازظهر هم رفتم آرایشگاه و بعد رفتم خونه و با مامانمو علی رفتیم خونه مامانمو چای و پیراشکی خوردیم و ساعت 8 برگشتیم خونه ...

پنج شنبه با مامانم رفتیم آرایشگاه برای رنگ ریشه که من رنگساژ هم کردم و تقریبا مش هام حالت های لایت شد و ساعت 2 هم خونه بودم و ناهار خوردیمو یه چرت خوابیدیمو بعد با بهی و علی رفتیم سر مزار پدرم و برگشتنی هم رفتیم شهروند خرید تو خونه هیچی نداشتیم همه چی ته کشیده بود ....

شب گوشت چرخ کردیمو منم خریدارو جا به جا کردم ...

جمعه هم به تمیزی خونه گذشت و یخچال تمیز کردمو بعدازظهر هم با خواهرم رفتم پیاده روی و بهی هم با علی اومد و برگشتیم خونه و مامانم هم خونه مادربزرگم بود ...

شنبه 1 شهریور صبح کمی دیر اومدیم اداره و علی هم با من بود و ظهر بردمش فروشگاه و قبلشم ناهار دادمو بعد هم ساعت تقریبا 2 خوابید ...

عصری برگشتنی رفتیم یه خانه کودک تو محلمون و شرایط ثبت نام و ... پرسیدم تا مامانم علی رو ببره خدا خیرش بده ...

بعد رفتیم خونه اخی و نسکافه و کلمپه خوردیمو بعد 4 تایی رفتیم پاساِ برای تولد پرنیای نازم هم کادو خریدیمو بعد منم برای گیفت تولد علی یکم خرید کردم و بعد بچه ها رو بردیم پارک سرسره سواری و برگشتیم خونه ...

علی رو سریع بردم تو حموم و از شانس همسری هم اومد و به اصرار علی رفت دوش گرفت و با علی بازی کرد و منم تلفنی با مامانم حرف زدمو بعد علی رو شستمو لباس تنش کردمو شامشو دادمو میوه شستمو ظرفها و ... رفتم حموم و اومدم با علی کارتون دیدیمو علی خوابید و منم لباس پهن کردمو نزدیک ساعت 1 خوابیدم.

یکشنبه 2 شهریور صبح مامانم اومدو ما اومدیم اداره و بعدازظهر هم تولید پرنیاست و منم زودتر میرم خونه تا حاضر بشم با علی بریم تولد ان شاالله ...

 

تداعی نوشته در یکشنبه دوم شهریور 1393 ساعت 13:45 | لینک ثابت |

ماه رمضان
ماه رمضون هم تموم شد ... با تمام خوبی و ها و سختی هاش ... خدارو شکر که تونستم روزه هامو بگیرم هر چند خیلییی اذیت شدم چون ساعت کاریمون کم نشده بود و عصرها علی رو می بردم بیرون و ... امیدوارم که از همه قبول باشه برای منم همین طور ... خیلی ناراحتم دریغ از خوندن یه صفحه قرآن... عیدتون مبارک و التماس دعا
تداعی نوشته در دوشنبه ششم مرداد 1393 ساعت 15:34 | لینک ثابت |

دو سال و 10 ماه
 

علی قشنگم امروز دو سال و ده ماهه شد خدایا شکرت

همیشه شاکرم به خاطر وجود علی نازم

دو ماه دیگه ایشالله پسرم سه ساله میشه

خدایا هزاران بار شکرت

تداعی نوشته در شنبه چهارم مرداد 1393 ساعت 13:8 | لینک ثابت |

علی و اداره

سلام دوستهای خوبم

ممنون جویای حالم بودید

نمی دونم چرا یکم سخت شده برام نوشتن ...

خب بگذریم ...

امروز صبح مامانم ساعت 7 زنگ زد که مامان بزرگمو بردن بیمارستان مثل اینکه سکته کرده و کسی نفهمیده در نتیجه نمی تونست بیاد خونمون منم علی رو آماده کردمو اوردمش اداره ...

الان که تو اتاق کشیک خوابه ولی از صبح در حال شیطونی کردن بود و دلبری ...

همش اسم دوتا از همکارای خانوم واحدمونو میگه و اونا هم ضعف می کنن...

ظهر هم بردمش فروشگاه و سی دی باب اسفنجی دید و خواست و منم خریدم بعد از ناهار هم خوابش برد ...

مادربزرگمم فعلا خوبه و از اورژانس بردنش بخش...

فعلا خدا حافظتون

 

تداعی نوشته در سه شنبه سی و یکم تیر 1393 ساعت 15:17 | لینک ثابت |

رمز

دوستهای خوبم مطالب خاصی تو پست رمزدار نیست همون روزانه هام

ولی خب می ترسم یه وقت آشنایی اینجارو پیدا کنه و من دیگه نتونم راحت بنویسم به همین دلیل رمزیش کردم ...

تداعی نوشته در سه شنبه هفدهم تیر 1393 ساعت 12:46 | لینک ثابت |