X
تبلیغات
Daisypath - Personal pictureDaisypath Happy Birthday tickers

دریافت کد قفل کلیک راست

دریافت کد قفل کلیک راست

روزهای زندگی من و همسرم و پسر کوچولومون
8
زندگی مشترکمون امروز 8 ساله شد

و ما از فردا وارد نهمین سال زیر یک سقف رفتنمون میشیم

خدایا شکرت

تداعی نوشته در جمعه بیست و نهم فروردین 1393 ساعت 14:15 | لینک ثابت |

کلمات جدید علی آقا
مثل اینکه کم کم داره نطق پسرم باز میشه

خدارو شکر

اگه دری باز بشه مثل در خونه یا ماشینهای گذری علی میگه

اِ اِ در باز شدددد

پاشو

بسین = بشین

مو

دس = دست

پا 

چش = چشم 

قوش = گوش   بچم ترکه دیگه کاریش نمیشه کرد

توپ بازی

شوت

پسته 

دوغ

بسه

ترسید

یه کاری می کنه میگم علی نکن بگو چشم میگه چش ولی بازم تکرار می کنه 

هر چیزی رو هم بهش بدیم مثل آب اسباب بازی و ... میگه مرسیییی

و ...

تقریبا هر چیزی بگیم تکرار می کنه البته نه همیشه 

خدایا مرسییییی

تداعی نوشته در سه شنبه بیست و ششم فروردین 1393 ساعت 15:2 | لینک ثابت |

روزهایی که گذشت
سلاممممممم

شنبه 16 فروردین ظهر مامانم زنگ زد که علی رو برده بیرونو اونم گیر داده که بره خونه خواهرم و مامانم هر کاری کرده علی باهاش نرفته و تو خیابون گریه و جیغ و ... خواهرمم از شانس رفته بوده لباس بخره که مامانم زنگ زده که کجایی و اونم تو اتاق پرو بوده و سریع اومده شـ ـكلـك هاے پـ ـادشـاه وَ مـَ ـلکـ ـهخونشون و علی هم در حال گریه

کلا عاشقه11200000 خونه خواهرمه و مخصوصا خواهرزادم از شانس هم اونجا دوبار پی پی کرده و چون چیزی همراهشون نبوده پسر خواهرم رفته براش پوشک خریده ...

منم 4 اومدم خونه و لباسامو عوض کردمو برای علی لباس برداشتمو رفتم خونه خواهرمو بعد هم رفتیم بیرون برای پدربزرگم و مادربزرگم عیدی خریدیمو رفتیم شکلک های شباهنگShabahangخونشون منم عسل خریدم مثلا رفتم اردبیل ...و تا 7 اونجا بودیمو برگشتنی خواستم مامانمو خواهرمو پیاده کنم که علی شروع کرد گریههههه و ... همسری هم کلید نبرده بود و پشت در می موند خلاصه خواهرم علی رو برد خونه مامانم تا من برم کلید بدم و بیام منم رسیدم خونمون دیدم هنوز همسری نیومده داشتم کلیدو می دادم طبقه دوم که اومد و خلاصه با هم رفتیم دنبال علی و برش داشتیمو رفتیم پمپ بنزین بنزین زدیمو برگشتیم خونه و من اول علی رو حموم کردمو بعد هم جمع و جور کردن خونه و تدارک شامو دیدن تلویزیون و ساعت 1 خوابیدیم.

یکشنبه 17 فروردین صبح اومدیم اداره و بعدازظهر با همسری برگشتیم به خاطر دیدن مسابقه فوتبال منم مامانمو بردم خونه خواهرمو بعد خودم رفتم آرایشگاه و یه سر رفتم خونه خواهرمو ساعت 6.5 هم مامانم رفت خونشونو منم اومدم خونه دیدم علی تازه بیدار شده و همسری هم فوتبال می بینه که خوشبختانه پرسپولیس مساوی کردو دل من خنک شد ولی بهی حسابی قاطی کرده بود بعد هم شام میکس بادمجون گوجه خوردیمو منم جارو برقی کشیدمو جمع و جورو ساعت 12.5 خوابیدیم.

دوشنبه صبح هم اومدیم اداره وبعدازظهر هم رفتم خونه و مامانم می خواست بره خونشون با علی رسوندیمش بعد هم همسایه طبقه دومیمون اومد برای خداحافظی می خواست بره کربلا علی هم دهنه موبایلشو رسما صاف کرد و اخراش موبایلش قاطی کرده بود ...

شام کتلت درست کردم و همسری هم برای صبحانه علی لوبیا درست کرد و بعد شام هم شستن ظرفها و دیدن برنامه نود و ریختن لباس تو ماشین و ساعت 1 خوابیدیم.

سه شنبه 19 فروردین صبح اومدیم اداره و من هم 9.30 رفتم بانک برای وام و ناهارم نداشتم با همکارم که قورمه سبزی داشت یکم شریک شدمو بعد هم بعدازظهر رفتم خونه و علی هم خواب بود و با مامانم یه نسکافه خوردیمو علی هم بیدار شدو بعد مامانم رفت و علی هم پشت سرش اونقدر گریه کرد که حد نداشت بعد از نماز خوندن و دادن عصرونه به علی با دوستم و دخترش رفتیم شهربازی و بچه ها کلی بازی کردند و بعد اومدیم خونه خسته و کوفته حمام کردیمو تلویزیون و شام و خواب...

چهارشنبه صبح مامانم اومد خونمون ولی چون خواهرم مریض بود و ناهار نداشت و می خواست زود بره براش ناهار بپزه و ما هم رفتیم خونشون و گوشت گذاشتم تو یخچالو بعد اومدیم اداره و خلاصه قرار شد همسری ظهر بره خونه و منم از اداره برم خونه گلاره جون که رفتم دنبال همسری و تا ببرمش سر اتوبان راحت بره خونه و اونم کارت زد ولی بنا به دلایلی دیگه نشدو خودم اومدم اداره و کیفمو برداشتمو کارت زدم رفتم خونه مامانم چون مامانم زودتر رفته بود خونه و علیali-mahsa رو برداشتمو اومدم خونمون ناهار خوردیمو خوابیدیم ولی یه افغانیه از خدا بی خبر اومده بود پله تمیز کنه صد بار زنگ مارو زد منم باز نمی کردم ولی مگه از رو می رفت ...

شام خورشت قیمه بامیه گذاشتمو ...

شب هم همسری به خاطر کار ظهرش کلی عذر خواهی کرد ...

5 شنبه صبح بیدار شدیمو جمع و جور و آماده شدیم برای شب که بریم عروسی و علی و خودم حمام کردمو بعدش هم همسری حمام کرد و یه چرت خوابیدیمو من 5 بیدار شدمو به خودم رسیدمو حاضر شدیم مامانم با خواهر بزرگم رفته بودند و ما هم رفتیم دنبال خواهر دومیم خلاصه 8 رسیدیم تالار تو اشرفی اصفهانی بود و علی هم که همش به سمت در خروجی می رفت و آخر سر دادم به پدرش و اونم یکم بعد دوباره فرستاد پیش منو ...

یکم رقصیدم چون همش دنبال علی بودم و دوباره فرستادم پیش پدرش و موقع شام هم گفتم بده به من تا اونو اذیت نکنه شام هم جاتون خالی جوجه بود و کوبیده و سالاد و ژله و ...

شب هم افتادیم دنبال ماشین عروس و کلی مادر عروس که دختر عمم باشه خوشحال شدو برامون بوس فرستادشکلک های شباهنگShabahang آخراش دیگه من ترسیده بودم از بس ماشین از هم سبقت می گرفتند و از یه جایی راهمونو جدا کردیمو اومدیم درمانگاه محلمون و مامانم هم رسیده بود و رفتیم خواهرم آمپول زدو رسوندیمشون و 12 خونه بودیم و علی رو کمی غذا دادیم چون اونجا نخورد و بعد لباساشو عوض کردمو خوابیدیم.

جمعه 22 فروردین هم صبح بعد از خوردن صبحانه و جمع و جور کردن خونه و شستن ظرفها قرار شد که برم پاتختی و حاضر شدمو ناهارم نخوردم و خواهرم با مامانم ساعت 2.5 اومدند دنبالم و منم خوشحال از اینکه رانندگی نمی کنمو مثل خانمها میرم مهمونی خخخخخ

رسیدیم خونه مادر عروس و با عمه و پسر عمه ها عکس یادگاری انداختیمو بعد هم رفتیم خونه مادر شوهر عروس و میوه و شیرینی و چای و بعد هم با تاخیر فراوان عروس اومد و بزن و برقص و دادن کادوها که من 50 دادمو مامانمو خواهرم هر کدوم 100 تومن بعد هم دختر عمم مارو برد خونه عروس البته اینا تقریبا نزدیک بهم بودند و خونه عروسو دیدیم همه چی آورده بود ولی چون تقریبا همه چیش روشن بود انگار خونه خالی بود ...

ساعت 8.5 هم اومدم خونه و تا 9 فوتبالو استراحت که فولاد قهرمان شدو متاسفانه استقلال پنجم

بعد من تازه شروع کردم به تمیز کردن و جارو برقی کشیدن خونه توپ ترکیده که در نبود من همسری علی رو بی خیال شده بوده تا هر کاری می خواد بکنه تا اون فوتبال ببینه جالب که اونقدر که به دوربین فیلمبرداری حساسه اونم دست علی دیدم بعد هم به علی شام پاستا دادمو لباسارو پهن کردمو نماز و ... به علی قصه گفتمو خوابیدیم.

شنبه 6.5 صبح از خواب بیدار شدیم که یهو برق رفت و زنگ زدیم اداره برق که گفت از اونا نیست و منم زنگ زدم مامانم نیاد و یکم چرت زدیم و بهی زنگ زد برقکار و اومد گفت از فاز بوده و درست کرد و رفت همسری هم رفت مامانمو آورد و 10 هم اداره بودیم و ظهر هم رفتم فروشگاه ادارمون تا جاروبرقی قیمت بگیرم ....

بعدازظهر رفتم خونه و علی خواب بود خونه رو که ترکونده بود رو تمیز کردم نسکافه خوردیم رفتیم دنبال خواهرمو قبلش هم پیراشکی مغزدارخریدیمو رفتیم پارک علی کلی بازی کرد و شیطنت و سرسره بازی و بعد هم اومدیم خونمون و شام شنیسل درست کردمو همسری هم اومد و شام و تی وی و نماز و شستن ظرفها و خواب.

یکشنبه 24 فروردین صبح اومدیم اداره و بعدازظهر هم رفتم خواهرمو پسراش رو آوردم خونمون و ساعت 6.5 رفتیم دنبال اون یکی خواهرمو همگی رفتیم پارک واییییییییییییی چه هواییییی عالی و خنک علی هم با پسر خواهرم کلی بازی کرد و رسوندمشون خونه و برگشتنی میوه خریدمو اومدیم خونه همسری هم بود و شام هم که ساعت 5 قورمه سبزی بار گذاشته بودمو همسری هم برنج گذاشت و منم جارو برقی کشیدم همه جارو علی اسمارتیز ریخته بود و خلاصه شام خوردیمو 11.5 هم با علی حمام کردیمو 12.5 خوابیدیم.

دوشنبه صبح اداره و بعدازظهر مامانمو بردم خونه مادربزرگم و با علی برگشتیم خونه و برای شبش ماهیچه گذاشتمو خونه رو مرتب کردم و بعد تو فلاکس چای ریختم و با علی سوار ماشین شدیمو رفتیم از شکر بانو پیراشکی مغزدار خریدیمو رفتیم دنبال مامانمو 6.30 هم رسیدیم جایی که خواهرمو سوار می کنیم و اونم 7 اومدو رفتیم پارک و هوا هم خیلی لطیف بود و چای و پیراشکی خوردیم علی هم بدو بدو کرد و توپ بازی و برگشتیم خونه و کار خاصی نداشتم فقط شام تخم مرغ خوردیمو شام علی رو دادم ولی مگه می خوابه منم از سر درد چشام قرمز شده بودو خواب افتاده بود سرم یکم چرت زدم و بعد بیدار شدمو یکم سر بهی جیغ جیغ کردم که سر دردم کردید و جای علی رو عوض کردمو خوابیدم.

                                                                         روز خوش


تداعی نوشته در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393 ساعت 14:50 | لینک ثابت |

به کجا چنین شتابان

چند وقتیه یه چیزایی می شنوم که خیلییییی ناراحتم می کنه

البته این حرفهایی که می شنوم جدید نیست و همیشه بوده ولی الان هم بیشتر شده و شاید بهتر بگم که قبح قضیه از بین رفته و اونم خیانته ...

چند وقت پیش یه بنده خدایی برام تعریف کرد که تو شرکتشون یه خانم که متاهله و یه آقا هم که متاهله و بچه هم داره با هم دوست شدند و جوری شده که همه فهمیدند چون یا آقا میره تو اتاق خانم یا خانم میره تو اتاق آقا و کلا کله تو کله ان و هیچ ابایی هم ندارند از اینکه دیگران می دونند...

دیروز یه خانمی بهم تعریف کرد که دوست همسرش که خونه اینا رفت و آمد داره و قرار بوده با دوست خانم آشنا بشه برای ازدواج چشمش افتاده به خانم و کلا بهونش برای رفت و آمد خونه اینا هم مثلا دختریه که قرا بوده باهاش ازدواج کنه ولی الان به دوستی ختم شده و دوتایی خونه اینا رفت و آمد می کنند مسافرت و گردش می رن و اون آقا هم با رفتار و حرکات و ... به زن خونه می فهمونه که عاشقش شده ...

حالا از این ور خانمه هم به نوعی وابسته شده به این آقا و جوری وابسته شده که حتی به رابطه اون دوتا با هم حسودی می کنه و تازه از این شرایط ی که بینشونه هم راضیه به نوعی خوشش میاد که کسی دیگه ای اینقدر دوسش داره و خانمه هم کلا فکر و ذکرش شده دوست شوهرش و رفته تو خلسه ...

خیلی چیزای دیگه هم گفت که نمیشه اینجا گفت یعنی حوصلش نیست ...

خدایا ایمانمون کجا داره میره ....

تعهدی که زن و مرد بهم دارند پس کجا رفته ...

چرا باید یه زن با وجود داشتن شوهر اینقدر سریع جذب بشه

یا

مرد هم همین طور چرا با وجود داشتن زن باید به انحراف کشیده بشه

البته من همه حرفایی  مثل اینکه مرد محبت نمی کنه زن تشنه محبته یا مرد تنوع طلبه رو می شنوم ...

درسته همه اینها هست ولی عزت نفس،  ایمان ، تقوا ، خویشتن داری و خیلی چیزای دیگه کجان؟

چرا الان اینقدر همه گیر شده ؟

قضیه بالایی که گفتم در صورتیه که خانمه خیلی معتقده به ظاهر ولی چرا اینقدر این گناه شیرین شده ...

تازه خیلی ها می رن مشاوره و شکایت می کنن از رفتار همسراشون و نمی تونن هم طلاق بگیرن آقا یا خانم مشاور بهشون پیشنهاد میده که برید دوست اجتماعی(همون دوست پسر یا دوست دختر برای افراد متاهل )  برای خودتون پیدا کنید یعنی دیگه این واقعا نوبره ...


خلاصه اینکه نمی دونم حرفامو متوجه شدید یا نه چون خیلی خانم و آقا کردم ...



تداعی نوشته در سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 ساعت 11:45 | لینک ثابت |

تولدم
پنج شنبه هفته پیش تولدم بود

به همین زودی 33 ساله شدم

برخلاف هر سال نه کیکی بود و نه کادویی

همسری هم گفت راستی می دونم تولدته مبارک باشه به همین سادگی

تداعی نوشته در دوشنبه هجدهم فروردین 1393 ساعت 0:18 | لینک ثابت |

کلید
علی خیلی شیک دسته کلیدو بر میداره   و کلید در آپارتمانو پیدا می کنه و کلیدو می چرخونه و درو باز میکنه یعنی منو باباش دهنمون دو متر باز موند روز جمعه

ای خدا دیگه من کلیدو باید تو هفتا سوراخ قایم کنم تا یه وقت بیرون نرهمنتظر

یه زمانی درو قفل می کردم خیالم راحت بود ولی الان باید از جای دسته کلید خیالم راحت باشهgirl_impossible.gif

تداعی نوشته در یکشنبه هفدهم فروردین 1393 ساعت 11:36 | لینک ثابت |

روزهایی که گذشت + پایان تعطیلات
سلام

خوبیددددHeart Smile

خوشیدددد

میبینم که تعطیلات تموم شد و همه برگشتن سرکار

خب بریم سراغ هفته قبل

یکشنبه زودتر از اداره اومدم بیرونو رفتم پیش مامانم اینا که رفته بودند خرید و ناهارم بیرون خورده بودند و به منم استیک گرفته بودند و بعد هم مامانم آجیل ومیوه خرید و رفتند خونشون و قرار شد ساعت 5 بریم خواهرم صندل بخره و خلاصه اومدم خونه و با بهی استیکو خوردیمو بعد علی رو خوابوندمو رفتم دنبال مامانم و خواهرم و بازم نتونست بخره و  دوباره خواهر بزرگمم باهامون اومد و کلا بی خیال صندل شد و منم یه پنکیک خریدم مارک جی او و ساعت 7 اومدم خونه و شروع کردم به تمیزی و جمع و جور کردن خونه و بعد حمام کردیم با علی و شام و تلویزیون و خواب.

دوشنبه همسری رفت سرکار و من موندم خونه صبح بعد از صبحانه رفتیم خونه اخی جون و ناهارم نذاشت بیام خونه و جاتون خالی مرغ و قورمه سبزی و سالاد و نوشابه بود خوردیمو بعد اومدیم خونه و غذای علی رو دادمو قورمه سبزی بار گذاشتمو بهی اومدو دوستمم ناهار داده بود بیارم برای همسری و بعد خودم حاضر شدمو رفتم خونه مامانم برای خواهرم خواستگار می خواست بیاد و ...

ساعت 8.5 هم اومدم خونه...

سه شنبه 12 فروردین صبح بعد از صبحانه همسری رفت میوه خرید و اومد خواهرم اینا قرار بود بیان عید دیدنی و ساعت 4 اومدند و تا 6 بودند و با هم رفتیم خونه مامانمو بعد از 13 روز مامانم علی رو دید خیلی هم دلش تنگ شده بود و ...

برای 13 بدر هم تصمیم خاصی نگرفتیم چون علی خیلی بیرون اذیت می کنه و خلاصه اومدیم خونه و قرار شد بریم بالاپشت بوم و جوجه بپزیمو 13 رو در کنیم منم به مامانمو خواهرم گفتم قرار شد بیان خونمون البته هر کی خرج خودشو بده ولی همسری رفت شهروند جوجه پیدا نکرد و زغال و گوجه و نوشابه خریدو اومد منم چند بسته مرغ تو یخچال داشتمو همونارو شب جوجه کردیمو چون مامانم اینا مرغ نداشتند و قرار بود از بیرون بخرن که نبود پس مهمون ما شدند ولی خواهرم خودش آورد...

چهارشنبه 13 فروردین صبح بعد از خوردن صبحانه همسری رفت بالا پشت بومو شست و موکت  پهن کردو ساعت 11.5 مامانمو خواهرم اومدند و کادوی علی رو هم خواهرم داد که یه گیتار بود و مامانم هم 70 تومن داد و بعد خواهربزرگم با خانوادش اومدند و چای و آجیل و تخمه و ...

رفتیم بالا پشت بومو هوا هم عالییییی بودو بعد مامانم برنج دم گذاشت و سالاد درست کردو رفتیم بالا جوجه رو منقل درست کردیمو خوردیم جاتون خالی فقط قبلش علی یه خرابکاری کرد اونم اینکه بطری مواد آتشزارو انداخت تو لوله پکیج ...

حالا چند تا لوله هم هستو نمی دونیم کدوم طبقه رو انداخته از شانس دوم خونه بود برای خودشو مامانشو دید که نبود برای خودمون هم نبود پس انداخته بود اول اونا هم خونه نبودند و همسری از تو حیاط رفت رو انباری که تو حیاط زدند و زیر تراس اول هست و لوله پکیجو باز کردو خدارو شکر بطری اونجا افتاده بود...

بعدازظهر ساعت 6 هم رفتیم پارک و اونجا هم علی کلی بازی کرد و آقایون هم وسطی بازی کردند و چای و تخمه و ... خوردیمو برگشتیم خونه و خیلی خسته بودیمو تلویزیون دیدیمو خوابیدیم.

پنج شنبه 14 فروردین هم به تمیزی و جمع کردن ظرف و ظروف و ... گذشت و بعدازظهر هم جاروبرقی کشیدمو همسری هم علی رو برد پارک و بعد هم شامو تی وی و خواب.Night

جمعه صبح صبحانه خوردیمو برای علی پاستا و ماهی درست کردیمو بعد حاضر شدیم رفتیم تیراژه برای علی لباس بخریم و کمی گشتیمو یه شلوار جینو یه بلوز مردونه و ساس بند و جوراب خریدیمو بعد رفتیم سرزمین عجائب و با علی سوار چرخ و فلک شدیمو کمی هم استخر توپ و بعد هم رفتیم بوف ناهار خوردیمو ناهار علی رو دادیمو ساعت 4.5 برگشتیم خونه و یکم چرت زدیم ولی چون علی بیدار شد دیگه نخوابیدیم و ...

شام ماکارونی خوردیمو جمع و جورو شستن ظرفها و نماز و وخواب.

دیشب علی خیلی اذیتم کرد و بهش گفتم فردا برم سرکار تا نصف روز از دستت راحتت بشم واقعا اعصابم خرد بود ولی امروز صبح تو ماشین دلتنگش شدمو گریه کردم ...

امروز صبح هم ساعت 6.5 بیدار شدمو لباسامو اطو کردمو 7 مامانم اومدو بهی هم دنبال شیر که پیدا نکردو تخم مرغ خرید برای صبحانه علی 8.35 هم رسیدم اداره و تا الان فقط خمیازه کشیدم خخخخخ

روز خوش

تداعی نوشته در شنبه شانزدهم فروردین 1393 ساعت 14:27 | لینک ثابت |

عکس
تداعی نوشته در سه شنبه دوازدهم فروردین 1393 ساعت 12:53 | لینک ثابت |